
۲ - با خود می اندیشیدم این همه دانشمندان علوم سیاسی درس می خوانند و تحقیق می کنند و نظریه پردازی می کنند، آیا هیچ کدام می توانند یک راه حل سیاسی خوب بدهند که موضوع ایران حل بشود؟ هم دولت ایران غنی سازی اش را بکند و این حق مسلم را بگیرد هم کشورهای صنعتی دنیا از این مسئله مطمئن باشند؟ هم زور و جنگ و تحریم نباشد، هم لجبازی و یکدندگی! حالا حل مشکلات تاریخی خاورمیانه، پیشکش! اصلا اگر هم یک راه حل دیپلماتیک بدهند، در این دنیای با نظم نوین جهانی! به آن عمل خواهد شد؟ اصلا هیچ یک می توانند پیش بینی کنند که نهایت و نتیجه این منازعه چه خواهد شد؟.... این همه دم از علم و تئوری می زنیم، در این گونه موارد این علم چه کمکی به دنیا و جوامع و انسانها میتواند بکند؟ البته جامعه شناسی، پزشکی، فیزیک، شیمی و... هم از این قاعده مستثنی نیستند! حقیقت این است که هرچه علم بیشتر پیشرفت می کند، عالمان بیش از پیش می فهمند که علم بشری، نامطمئن و محدود است!!
۳ - این جریان فرار شهرام خان جزایری هم مسئله جالبی است! چند سال نماد تمام مفاسد و معایب و رشوه خواری و رشوه دهی و بی قانونی و.... را یک نفر کردند و آخر هم آن یک نفر فرار کرد و رفت، اگر هم روزی پیدا شود، این ننگ فراموش نمی شود! به نظرم اگر یک چیزی به نام سرمایه اجتماعی در ایران وجود داشته باشد، با اینگونه مسائل بیش از پیش صدمه می خورد و در نتیجه، ما را به آن چیزی که فروپاشی اجتماعی یا فروپاشی سرمایه اجتماعی در ایران می گوییم نزدیک می کند! یک مورد دیگرش مسئله هسته ای و شل و کن سفت کردن ها! ترس از حمله آمریکا و عدم امنیت اقتصادی! مسئله نفت و سفره نفتی! بیکاری از کم سواد گرفته تا تحصیل کرده! اعتیاد ها! گرانی ها از مسکن گرفته تا گوجه فرنگی! ترافیک و دود! مشکلات فراوان اقلیت ها (زنان - قومیت ها - مذاهب و...)، توقیف ها و انسدادها از روزنامه گرفته تا سایت، مسئله دعواها و منازعات آشکار قدرت در ایران! توهین به پیامبر در سوالات آموزش و پرورش و سکوت مسئولینی که منتظرند ببینند در کجای دنیا به پیامبر یا مسلمانی کمترین توهینی می شود تا فریاد سربرآورند اما در این موارد خوابشان برده است! و حتی مشکلات فدراسیون فوتبال و حذف تیم استقلال! و... این ها همه از مواردی است که نه یک شبه که در طول سالیان اخیر به سرمایه اجتماعی ما آسیب هایی بنیانی وارد می سازد. بر همین اساس است که این روزها هر جا می رویم، در کلاس زبان، میهمانی، تاکسی، جلسات دوستانه، صحبت با اساتید و... همه دارند نق می زنند و انتقاد می کنند، همه جوری از دولت صحبت می کنند که انگار چیزی جدا از ماست، فارغ از ما، بیگانه با ما و حتی دشمن ما! چرا اینگونه شده است؟! چرا احساس ما بودن میان ما، خودمان و میان مردم و دولت از بین رفته است؟ چرا روابط گرم و انسجام مکانیکی تاریخی مان و انسجام ارگانیکی ِ خاص مدرن بودنمان را از دست داده ایم؟ اصلا غیر از دین اسلام و مقدار ناچیزی ناسیونالیسم ایرانی و البته منافعی که قضاوت اخلاقی درباره آنها نکنیم بهتراست، چه چیزی این جامعه را به شکل یک جامعه نگه داشته است؟
قرار نبود نق بزنم و انتقاد کنم، می خواستم از خوشحالی ام بابت این جایزه ریسکی بگویم اما به سرمایه اجتماعی و... کشیده شد! چکار کنم، انگار ناف ما را با اعتراض و نقد بریده اند این هم ثمره حضورم در دانشگاه و جامعه شناسی و علاقه ام به فرانکفورتی هاست، گریزی نیست!!