سلام خدا میخوا باهات حرف بزنم اونم اینجا تو توانا و آگاه هستی نسبی به هر چیزی میدونم میخونی حقیقتش تو دنیای واقعی درکت سخته اینجا راحت ترم من از دنیایی که طراحی کردی خسته شدم تحملش برام سخت شد بابت چیزهای خوبی که دادی ازت ممنونم اما آدمات خیلی عجیبن کمی هم خودم حتی به کمکت نیاز دارم هیچوقت نخواستم و نمیخوام آدم بدی باشم همش طرف خوبی ام میخوام به همه کمک کنم خودم که حال خوبی ندارم اما میخوام دلیل حال خوب دیگران باشم هر کسی که بیچارست و مثل من از دنیا سیره میخوام یار بی یاران بشم میخوام پناه بی پناها باشم اصلا برام مهم نیست بچه بزرگ پیر جوون میخوام امید باشم ببخشم کمک کنم میخوام دست تو رو زمین باشم تو خدای منی تو رو به خودت قسم میدم حضورتو بهم نشون بده تو زندگی خیلی گیرم گره دارم نمیخواد گره باز کنی برام نمیخواد نجاتم بدی فقط وجودت حضورتو تو زندگیم نمایان کن یه نشونه ای یه چیزی نیاز دارم به امید فقط امید فقط آرامشتو میخوام میخوام مطمئن بشم حواست بهم هست میخوام بدونم مراقبم هستی میخوام تو رو احساس کنم همش صدات میزنم همش بهت فکر میکنم اما حست نمیکنم درکت نمیکنم وقتی تو هستی چرا باید به بنده هات به آدمات روبزنم التماسشونو کنم تشنه ی محبتشون باشم مگه تو خدا نیستی مگه نمیگن با یاد خدا دلها آرام میگیرد پس چرا من آروم نیستم چرا انقدر پریشونم میخوام تو سر پناه من باشی میخوام از هر ناراحتی به آغوش تو پناه ببرم
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 15:34 توسط
|